تبليغاتX
آموزش هیپنوتیزم
آموزش هیپنوتیزم

صد در صد عملی و آسان


بنام خدا

 بجای مقدمه

چه کسی می تواند حدس بزند که فقط یک شوخی ساده و کوچک، باعث شد تا من بخش قابل ملاحظه ای از وقت و سرمایه عمرم را به این موضوع یعنی هیپنوتیزم اختصاص بدهم و بعد از سالها تحقیق و مطالعه و کسب مهارتهای تئوری و عملی در انجام و آموزش هیپنوتیزم و نوشتن دو کتاب با عناوین 1- هیپنوتیزم یا واقعیت مجازی و 2- فضای سوم یا محیط هیپنوتیزم و ساخت و راه اندازی یک سایت اینترنتی با آدرسwww.hipnotizm.ir  که به موضوع آموزش هیپنوتیزم اختصاص یافته است ، هنوز هم مثل روز اول با علاقه و میل شدید ، بدون احساس ذرّه ای خستگی و ملال به جستجوی افق های تازه این فضای زیبا و شگفت انگیز باشم .

***

داستان  آن شوخی ساده و کوچک

از اینجا شروع شد که :

برای انجام ماموریتی سی روزه عازم یکی از پادگانهای مستقر در حومه شهر زابل شده بودم و بعد از مدتی کوتاه با سربازان و فرماندهان آن پادگان آشنا و رفیق شدم . یکی از روزها در پاسخ به حرف یکی از سربازها که در قالب شوخی متلکی را  نثار من کرده بود،گفتم: فلانی یادت باشه دفعه بعد اگه در حضور دیگران به من متلک بگی، مجبور میشم هیپنوتیزمت کنم و کاری کنم که مثل یه سوسک وسط اتاق دست و پا بزنی و همه بهت بخندند.

و خدا میداند که من تا آن لحظه حتی یک نفر را هم هیپنوتیزم نکرده بودم و قصدم فقط ترساندن و گفتن جمله ای در پاسخ او بود همین و بس . پرسید : واقعاً راست میگید؟ شما اینکار را بلدید ؟ من هم گفتم: بله که بلدم، سالهاست که این کار را بلدم و هرجایی هم که لازم باشه انجام میدم .

هیچ کس غیر از خودم نمی دانست این حرف تا چه اندازه دروغ و خالی از حقیقت بود . اگرچه چند سال قبل از آن مطالعاتی در مورد هیپنوتیزم داشتم و مثلاً کارهایی هم کرده بودم ولی هیچوقت موفق نبودم و حس میکردم فقط و فقط ، وقت خودم و دیگرانی را که شامل برادرها و پسرهای همسایه ها و یکی دو نفر از اقوام بودند را تلف کرده ام و بقول معروف هم خودم و هم آنها را سرکار گذاشته بودم .

فردای آنروز سرباز مذکور که اسمش علی بود به سراغم آمد و گفت: آقای قلیزاده هر وقت فرصت کردی یه زحمتی بکش و ما رو هیپنوتیزم کن تا ببینیم چی میشه ؟ نمیدونی چقدر دوست دارم هیپنوتیزم بشم .         

 گفتم: دیر اومدی داداش، تموم شد ، متاسفم نمیشه، دیگه نمیتونم . گفت تورو خدا آقای قلیزاده نمیدونی چقدر دوست دارم توسط کسی که اینکارو بلده هیپنوتیزم بشم . گفتم متاسفم شوخی کردم من چنین کاری رو بلد نیستم دروغ گفتم بابا .گفت نه من مطمئنم که شما بلدی نمیخواهی به ما چیزی از اونو نشون بدی گفتم: هر طور میل شماست، تفسیر کن. من این کار رو انجام نمیدم .

علی آن روز رفت ولی فردا باز بسراغم آمد و باز همان حرفهای دیروز را تکرار کرد و اینبار در نهایت برای اینکه به او ثابت کنم که چیزی در این مورد بلد نیستم گفتم: باشه عیبی نداره برو روی تخت دراز بکش تا من کارم رو شروع کنم .  

روش انجام هیپنوتیزم را که در کتابهای آموزشی هیپنوتیزم خوانده بودم و بارها و بارها روی دیگران انجام داده بودم و هر بار بدتر از قبل شکست خورده بودم ،روی او انجام دادم تا فقط به او ثابت کنم که چیزی بلد نیستم و آنچه بلدم بدرد هیپنوتیزم کردن نمیخورد ، به امید اینکه دیگر دست از سرم بردارد.با این توصیف اینگونه شروع کردم.

خوب حالا چشمهاتو ببند و سعی کن دیگه هیچ حرکتی انجام ندی فقط با هر عددی که من میشمارم نفس عمیق بکش و سعی کن ذهنت را از افکار مختلف خالی کنی . 1، نفس عمیق و طولانی...  سعی کن به چیزی فکر نکنی 2، نفس عمیق و طولانی... خیلی آروم و راحت... اصلاً نگران نباش  3، ..........  و 10، نفس عمیق بکش و بدنت را تا جایی که میتونی شل و رها کن  و بعد ازین سعی کن به چیزهایی که من میگم فکر کنی . به پاهات فکر کن و تا جایی که میتونی عضلات و ماهیچه های اونها را شل و رها کن تا جایی که کم کم حس کنی دارن سنگین و سنگینتر میشن و بعد از چند لحظه احساس میکنی به تدریج دارن گرم میشن ... خیلی خوب حالا به دست چپت فکر کن دست چپت کم کم سنگین میشه و به تدریج گرم و شل و رها ...حالا عضلات کمر و سینه و شکمت هم مثل اعضای دیگت شل و رها میشن و به تدریج سنگین و سنگین تر . حالا به سراغ دست راستت میریم . خوب به قسمت فکر کن دست راستت بر خلاف بقیه اعضای بدنت داره سبک و سبک تر میشه مثل اینکه یه هوای ضعیف به تدریج وارد سلولهای دست راستت میشه و اونو پر از باد میکنه و اینطوری کم کم داره سبک و سبک تر میشه حالا تصور کن مثل اینکه یه بادکنک بزرگ گازی با نخ نامرئی به دست راستت وصل شده و باعث میشه که دست راستت به طرف بالا کشیده بشه . بطرف بالا کشیده میشه بدون اینکه تو بخواهی و کاملاً بی اختیار دست راستت داره بطرف بالا کشیده میشه . دست راستت اینقدر سبک شده که مثل پر کاه هیچ وزنی نداره و به راحتی بوسیله اون بادکنک به طرف بالا داره کشید میشه.

داشتم همینطور ادامه میدادم که متوجه شدم دست راست او به تدریج بطرف بالا حرکت میکند و مثل هر کس دیگه ای توی اون لحظه فکر کردم دارد نمایش بازی می کند به همین خاطر بدون آنکه به روی خودم بیاورم ادامه دادم و و تلقیناتی شبیه به تلقینات سایر اعضای بدنش را در مورد سر و گردن به او دادم و بعد از آن مرحله دوم این روش را ادامه دادم .

 از او خواستم خودش را داخل یک آسانسوری تصور کند که کاملاً تاریک است و لحظه به لحظه به طرف پایین در حال حرکت است و باعث میشود که او به تدریج در یک محیط تاریک فرو برود.  

با هر عددی که من میشمارم حس میکنی بیشتر و بیشتر توی این تاریکی فرو میری و هیچ چیزی رو جز خودت توی این تاریکی نمی بینی . پایین و پایین تر ...  و شرو ع کردم بشمارش اعداد از یک تا ده و باز ادامه دادم .

 حالا کم کم میتونی صحنه یک منظره زیبا و قشنگ که شامل یک جنگل زیبا و سرسبز میشه و  داره جلوی چشمهات تشکیل میشه رو ببینی . یه جنگل با یه رودخونه بسیار پر آب و زیبا و تو کنار این رودخونه ایستادی و داری به آب تمیز و شفاف اون نگاه میکنی و براحتی میتونی ماهی ها و خرچنگهایی که لای سنگهای رودخونه دارن تکون میخورن رو ببینی. به شاخه های سر بفلک کشیده درختهای جنگل نگاه کن که با نسیم جنگل تکون میخورن و آدم فکر میکنه دارن میرقصن . خووب که به درختها نگاه کنی پرنده های زیبایی رو میبینی که از این شاخه به اون شاخه میپرن و باهم بازی میکنن . خیلی خوب حالا به کمی دورتر نگاه کن آنجایی که یک دود سفید و باریک از لای درختها داره بالا میره و اینقدر بالا میره که به ابرها میرسه . میخوام جلوتر بری و به همون جایی برسی که اون دود از اونجا بلند میشه .

کم کم متوجه شدم لبهایش حرکت میکند و چیزی میگوید . جلوتر رفتم و گفتم :  بلندتر بگو گفت:  اونجایی که دود بلند شده خیلی از اینجا دور است گفتم : عیبی نداره برو جلو خیلی زود به اونجا میرسی گفت :باشه ... آهان رسیدم اینجا چند نفر آتیش درست کرده اند و دود هم بخاطر برگای خشک شده درختهاست که روی اون ریختن گفتم :  با سطل آبی که همون جاگذاشته شده آتیش رو خاموش کن چون خیلی خطرناکه و ممکنه جنگل آتیش بگیره گفت : الان خاموشش میکنم.

همینطور داشتم به او نگاه میکردم که دیدم دستهایش را بلند کرده  و مثل اینکه سطل آبی را بلند کرده باشد و بخواهد آبش را خالی کند آنها حرکت داد .

من هنوز فکر میکردم او دارد نمایش بازی میکند و هیچگونه احتمالی در مورد هیپنوتیزم شدنش نمیدادم و به همین خاطر ادامه دادم .

دود آتیش باعث شده که چشمات بشدت حالت سوزش پیدا کنن و او در حالی دستهایش را بالا می آورد تا چشمهایش را بمالد گفت: آره چشمام میسوزه دود توی چشمام رفته و من گفتم سوزش چشمهات بیشتر و بیشتر میشه و او در حالی که آه میکشید گفت : عجب غلطی کردم کاش یه کم دورتر وامیستادم .

با پشت دستهایش چشمهایش را می مالید . به او نزدیکتر شدم و با کمال ناباوری دیدم که اشکهایش از گوشه چشمهایش سرازیر شده گفتم الان یه کاری میکنم که سوزش چشمهایت تمام شود و ادامه دادم .

 همینجا کنار درخت روی زمین دراز بکش و چشمهایت را ببند همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه خودتو مقابل در خونتون میبینی . در رو باز کن و وارد خونه شو. توی خونه همه اعضای خانواده جمع شدن سر سفره و انگار منتظرن که شما هم بیایی . گفت : آره مثل اینکه همه منتظر من بودند.

گفتم برو سر سفره و غذاتو بخور راستی غذا چی هست؟ گفت : طبق معمول جمعه ها ماکارونی گفتم پس مشغول شو . و او دقیقاً مثل اینکه قاشق و چنگال دستش گرفته باشد شروع به حرکت دادن آنها کرد و دقیقاً مثل اینکه غذایی میخورد عضلات صورت و دهانش را حرکت میداد .

 بعد از آنکه در حال غذایش را خورد به او گفتم نگاه کن روی دیوار یه تابلوی جدید وجود دارد که به تازه گی مادرت آن را خریده و روی دیوار روبروی تو نصب کرده است . خوب که دقت کنی متوجه میشوی که عکس حرم امام حسین (علیه السلام ) است و فکر میکنم که آروزت اینه که از نزدیک بتونی اون حرم مقدس رو زیارت کنی . گفت : آره درسته بخدا اینقدر دوست دارم که یه روز زیارتش نصیبم بشه گفتم میخواهی همین حالا بری زیارت گفت آره مگه امکانش هست گفتم آره که امکان داره فقط کافیه چند لحظه چشمهایت را ببندی.

همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه مقابل چشمهات آستان مطهر حرم امام حسین علیه السلام را میبینی .

چند لحظه بعد دیدم که لبخند شوق روی لباش نقش گرفت و انگار که با تمام وجودش توی حرم قرار گرفته باشه به اطرافش نگاه میکرد .

گفتم : حالا میتونی بری جلوتر تا جایی که دقیقا مقابل ضریح مقدس قرار بگیری . کمی نزدیک تر و حالا دقیقا کنار ضریح می ایستی .

بعد از چند لحظه دیدم که دستهایش را تا مقابل صورتش بلند کرد و بگونه ای که چیزی را گرفته باشد به آرامی شروع کرد به گفتن السلام علیک یا ابا عبدالله یا امام حسین و بعد از در حالی که اشکهایش جاری شده بود و بدنش می لرزید به گریه افتاد . کاملاً طبیعی و عادی . چند لحظه سکوت کردم و او به آرامی چیزهایی را زمزمه میکرد که خیلی متوجه آنها نمیشدم .

گفتم سرت رو بزار روی ضریح و چشمهات رو ببند . همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه احساس میکنی که داری از یه تاریکی به طرف بالا پرواز میکنی .بعد از چند نفس عمیق که بکشی همه چیز رو فراموش میکنی و هیچ چیزی رو به یاد نمی آوری . نفس عمیق بکش و خودت را ببین که داری مثل یک پر کاه به طرف بالا پرواز میکنی توی یک محیط کاملاً تاریک که هیچ چیزی دیده نمیشه . یک دقیقه بعد همه چیز تموم میشه و تو بدون که کوچک ترین چیزی رو به یاد بیاری چشمهاتو باز میکنی . یه دقیقه از همین حالا شروع شد.

یه دقیقه کامل سکوت کردم و در حالی سر جای اولم نشسته بودم منتظر شدم تا ببینم چه میشود.

یک دقیقه تمام شد و او به آرامی چشمهایش را باز کرد . به سقف اتاق نگاه میکرد گویا از چیزی تعجب کرده باشد کم کم به اطراف نگاه کرد و چشمش به من افتاد . نگاه عجیبی داشت . از حیرت و تعجب انگار داشت شاخ در می آورد . پرسیدم : چی شده ؟ با تعجب گفت هیچی. گفتم پس چرا اینطوری نگاه میکنی ؟ گفت آخه نمیدونم اینجا کجاست و من اینجا چکار میکنم؟ گفتم واقعاً نمیدونی اینجا کجاست ؟ گفت:  نه بخدا گفتم : منو میشناسی با همان نگاه متعجب گفت نه ولی فقط میدونم با شما آشنایی دارم پرسیدم : میدونی اسمت چیه گفت : اسمم .. نه .. ولی مگه ممکنه ندونم اسمم چیه ؟ با تعجب بیشتر به اطراف نگاه میکرد و میگفت آخه یعنی چرا اینجوری شد؟         

حقیقت این بود که بیشتر از او خودم من متعجب بودم که واقعاً چه اتفاقی افتاده بود . آیا او دارد نمایش بازی می کند و میخواهد مرا فریب داده و سر کار بگذارد و یا واقعاً راست میگوید و حافظه اش را از دست داده . داشتم سکته میکردم . نکند بلایی سر بچه مردم آورده بودم و همینطور با ناباوری سوالات دیگری را از او پرسیدم در همین حال یکی از دوستان او وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوال پرسی به گفت پاشو بریم ساعت نزدیک 11 شده و قرار بود مرخصی گرفته و باهم به داخل شهر برویم .

اصلاً نمیشد باور کرد . در جواب او گفت : ببخشید شما کی باشید ؟ من اصلاً شما رو نمیشناسم . کجا باید بریم ؟ داخل کدوم شهر؟ رفیق بیچاره گفت بابا بی خیال کم فیلم بازی کن پاشو بریم شاید ایشون (آقای قلیزاده) کار داشته باشه . علی پاسخ داد ولی من نمیدونم شما کی هستید. در نهایت دوست صمیمی علی آقا با ناراحتی و دلخوری اتاق را ترک کرد و گفت باشه یکی طلبت خدانگهدار.

او رفت و من ماندم با علی که دیگر مطمئن شده بودم حتماً اتفاقی برایش افتاده . یک دفعه با خودم گفتم شاید واقعاً هیپنوتیزم شده و طبق اصول شرطی شدن در هیپنوتیزم بواسطه تلقین آخری که به او کرده بودم همه چیز را فراموش کرده است و فیلمی در کار نیست . به ذهنم رسید که در یکی از کتابهای آموزش هیپنوتیزم خوانده بودم که اگر کسی در حال هیپنوتیزم شرطی شده باشد و بخواهیم آن شرط را از بین ببریم باید در همان حال او را با یک قضیه دیگر شرطی کرده بگونه ای که شرط جدید اثر شرط قبلی را خنثی نماید به همین جهت به او گفتم :

ببین دوست داری برگردی به حالت عادی خودت ؟  گفت معلومه که دوست دارم . گفتم پس خوب به حرفام گوش کن الان با هم دیگه میریم بیرون اتاق کنار نهر آبی که در گوشه محوطه جریان داره. به اونجا که رسیدیم تو کنار نهر می نشینی و یک مشت آب به صورتت می زنی وقتی آب به صورتت بخوره بلافاصله همه چیز تموم میشه ، به حالت عادی و قبلی خودت برمیگردی و همه چیز رو به یاد میاری .گفت باشه بریم.

از اتاق خارج شدیم و بعد از عبور از کنار آسایشگاه سربازان به نهر آب کنار محوطه رسیدیم با دیدن آب علی کنار نهر نشست و یک مشت از آن را به صورتش زد . از جایش بلند شد و مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد با حالتی متعجب گفت : وای چه جالب بود . گفتم چی جالب بود ؟ گفت همین کاری که با من کردی . هیپوفیز دیگه

گفتم یعنی الان تموم شد گفت آره دیگه تموم شد . گفتم یعنی الان میدونی اینجا کجاست؟ گفت معلومه که می دونم اینجا پادگانه کنار شهر زابل . گفتم میدونی اسمت چیه ؟ گفت یعنی چه معلومه که میدونم اسمم علیه و فامیلمم جعفر زاده است. گفتم منو چی؟ میشناسی؟ گفت بی خیال آقای قلیزاده من حالم کاملاً خوبه و هیچ مشکلی هم در کار نیست.

در آن لحظات هیچ چیزی نمی توانست مرا به اندازه  برگشتن او به حال عادی خوشحال کند.  داشتم بال در می آوردم . گفت : خیلی جالب بود مخصوصاً رفتن به کربلا و زیارت قبر امام حسین علیه السلام . من کامل اونجا بودم و داشتم زیارت میکردم اصلاً خواب و خیال نبود کاملاً واقعی بود. توی خونه و توی جنگل هم خیلی خوش گذشت . باورکردنی نیست همه اینها را با تمام وجود دیدم و انگار همون جا بودم . میشه یه بار دیگه توی فرصت دیگه منو هیپوفیز کنی ؟ گفتم علی جون من داشتم سکته میکردم وقتی توی اتاق بودی و چشماتو باز کردی همه چیز رو فراموش کرده بودی یادته؟

گفت : آره یادمه همه چیز رو فراموش کرده بودم ولی بخاطر حرفی بود که به من زده بودی . خودت گفتی همه چیز رو فراموش میکنی و من هرچی سعی میکردم نمی تونستم به یاد بیارم و عامل و علتش همون حرفی بود که به من زدی .

خبر هیپنوتیزم شدن علی جعفر زاده در پادگان بسرعت بین سربازان پیچید و عده قابل ملاحظه ای از آنان برای تجربه کردن این حالت به سراغ من آمدند و اصرار میکردند تا این کار را روی آنها نیز انجام دهم . حدود 16 نفر دیگر طی روزهایی که من آنجا بودم توسط من هیپنوتیزم شدند و باعث شد تجربه من در انجام دادن هیپنوتیزم کم کم  رو به ازدیاد بگزارد.

این قضیه در تابستان سال 1379 اتفاق افتاد یعنی حدود 8 سال بعد از اولین شروع مطالعات من در مورد هیپنوتیزم و من تازه فهمیده بودم اشکال اصلی کار چی بوده است.

نخست اینکه تجربه نشان داده است 30 تا 40 درصد آدمها بخاطر داشتن ویژگیهای خاصی که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد اصلاً هیپنوتیزم نمی شوند و نباید اشکال کار را در خودمان  یا روشی که برای هیپنوتیزم شدن آنها بکار می بریم، جستجو کنیم.

و دیگر اینکه طبق نظر هاری آرونز هیپنوتیزور معروف آمریکایی و نویسنده کتاب هیپنوتیزم سریع ، شخصیت عامل هیپنوتیزم و جایگاه او در نظر سوژه بسیار مهم است . سوژه قبل از هر چیز دیگر باید باور کند و یا متقاعد شود که عامل هیپنوتیزم قدرت انجام دادن این کار داراست .  سوژه های اولیّه من که از برادرها و پسرهای همسایه و بچه های فامیل  تشکیل میشدند می دانستند که من میخواهم این کار را روی آنها آزمایش کنم و مطمئن بودند که من این کار را پیش هیچ کسی یاد نگرفته ام و در نهایت هیچ باوری به داشتن چنین قدرتی در من نبودند و به همین جهت از همان ابتدا به نوعی غیر مستقیم  و ناخودآگاهانه از هیپنوتیزم شدن خود ممانعت می نمودند .

به هرترتیب تجربه اول من در زمینه هیپنوتیزم با خیر و خوشی متولد شد و بعدها موقعیت شغلی من زمینه رشد این تجربیات را بیش از پیش مساعد نمود  بگونه ای که در مدت چند سال بیش از هزاران نفر توسط من هیپنوتیزم شدند و هیپنوتیزم شدن هر کدامشان افق جدیدی از این فن را پیش چشمم گشود.

برخی از اساتید و دانشجویان خوابگاهی دانشگاه های تکنولوژی سیرجان ، علوم پزشکی اردبیل ، علوم پزشکی رشت, دانشگاه علوم پایه خرّم آباد و علم و صنعت شیراز در طی سالهای 82- 86 با شرکت صمیمانه در جلسات انجام هیپنوتیزم که بطور غیر رسمی در خوابگاه های آنها تشکیل می شد ، بهترین موقعیت را برای رشد تجربیات من در این زمینه  فراهم نمودند که همیشه مدیون آنها هستم و هیچگاه مهر و محبتشان را فراموش نخواهم کرد.

 ***

از کجا شروع کنیم؟  

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

 ادامه این مباحث را در بخش ادامه مطلب دنبال کنید


ادامه مطلب

شنبه نوزدهم دی 1388 توسط قلی زاده |

داستان هایی از هیپنوتیزم شدن افراد توسط نویسنده

 


ادامه مطلب

دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط قلی زاده |

 شماره تماس

 ۰۹۱۲۶۵۲۰۸۷۷

شرایط و کیفیت کلاسهای آموزشی را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط قلی زاده |

 هیپنوتیزم و زندگی های گذشته(موضوع تناسخ)

مبداء پیدایش اعتقاد به تناسخ و زندگیهای گذشته ،سرزمینهای شرق آسیا و رشد و توسعه آن در مکاتب بودایی و هندی بوده است و امروزه موج اعتقاد به چنین باوری بسیاری از جوامع انسانی جهان را فراگرفته تا جایی که گاه در کشورهای اسلامی نیز ندانسته زمزمه دور از واقع نبودن چنین باوری شنیده میشود.

طبق این اعتقاد هر انسانی غیر از جسم دارای روحی است که برای همیشه زنده بوده و می تواند پس مرگ و طی مراحلی وارد جسمهای دیگری شود که آمادگی زندگی کردن در این دنیا را دارند و شاید هر روحی ، بارها و بارها به این دنیا آمده ، در جسم انسانی وارد شده و  عمری را در آن سپری کرده و پس از فرسوده شدن و از کار افتادن آن جسم ، می تواند وارد یک جسم دیگری شود و زندگی جدیدی را در قالبی دیگر و گاه با جنسیّتی متفاوت تجربه می کند.

این اعتقاد در نزد مسلمانان مردود و باطل شمرده شده و طبق روایتی از امام صادق علیه السلام اعتقاد به چنین باوری در حد کفر است .در اعتقادات اسلامی ، هر فرد دارای روحی است که منشاء پیدایش آن خداست و زندگی دنیا ، ابزاری جهت رشد و تکامل این روح بوده و زندگی دنیایی برای او قابل تکرار نیست بلکه پس از مرگ وارد برزخ می شود و رشد و توسعه روحی او متوقف می گردد و یک زندگی جدید را با حلول در قالبی متفاوت از جسم ( قالب برزخی) شروع می کند . هر کس متناسب با عملکرد و اختیاراتی که در دنیا داشته است، از مواهب و نعمتهای الهی که پس از مرگ برای انسان مهیا شده برخوردار و یا ممنوع خواهد بود و تا قبل از قیامت به نوعی دیگر و در عالمی دیگر بنام برزخ که شبیه به عالم دنیاست زندگی خواهد کرد و ارتباط این قالب و قالب جسمی بکلی قطع می گردد و تنها برای بعضی اشخاص مانند اولیاء الهی و معصومین قابل درک و قابل ارتباط خواهد بود.

اما بهر ترتیب این موضوع (تناسخ)یکی از جنجال برانگیزترین مباحث مربوط به هیپنوتیزم است وگاه وسیله ای برای اثبات حقانیت این اعتقاد بکار می رود .

تظاهرات و عملکردهای سوژه هایی است که در هنگام هیپنوتیزم شدن با تلقینات و دستوراتی که عامل هیپنوتیزم به آنها می دهد به زمانهای گذشته برمیگردند، به زمانهایی که از نظر تاریخی هیچگاه سوژه در آنها حضور و اطلاع نداشته است ، زمانی مثل هزار سال قبل ،گاه چنین می نمایاند که شاید چنین موضوعی حقیقت داشته و دور از واقع نیست.

کتابهایی مثل سفر روح و زندگیهای بسیار استادان بسیار و تنها عشق حقیقت دارد مستقیماً به این موضوع پرداخته اند و شواهدی عجیب از کسانی که در حال هیپنوتیزم گزارشات جالبی را از آن بازگو کرده اند را بعنوان شاهدی بر مدعای خویش آورده اند.

بعنوان مثال در کتاب زندگیهای بسیار ستادان بسیار نویسنده شرح حال یکی از بیمارانش را که طی فرایند درمان با هیپنوتیزم بطور اتفاقی وارد یکی از زندگیهای گذشته اش میشود و گزارشات عجیبی را از مشاهدات خود در آن وضعیت می دهد این موضوع باعث میشود که نویسنده کتاب که یک روانپزشک و روانشناس متبحر و کارآزموده است با جدیّت بیشتر به این موضوع بپردازد و بوسیله او اطلاعات بیشتر و دقیقتری را از زندگیهای گذشته او بدست آورد . در کتاب تنها عشق حقیقت دارد نیز همین موضوع از نگاه دیگر و با سوژه ای دیگر مورد تحقیق و مطالعه قرار میگیرد . موضوع کتاب مربوط میشود به عشق و علاقه هایی که گاه افراد به یکدیگر پیدا میکنند و منشاء کاملاً عجیبی دارد. فردی کاملاً اتفاقی با فرد دیگری آشنا میشود و در درون خود علاقمندی شدیدی را حس میکند ،بی هیچ مقدمه و دلیلی منطقی ، عشق و علاقه ای که مطمئناً بخاطر تفاوت جنسیت و یا هر دلیل شناخته و متداول  نیست . نویسنده کتاب با استفاده از هیپنوتیزم سوژه را وارد زندگیهای گذشته می کند و به طور اتفاقی معلوم میشود که فردی که به آن علاقه مند شده همان کسی است که در یکی از زندگیهای گذشته معشوق و یا معشوقه او بوده است و عشق و علاقه فعلی ناشی از همان عشق و علاقه ای است که در زندگی گذشته او وجود داشته است .و یا اینکه معلوم میشود که ایندو نفر در یکی از زندگیهای گذشته دارای نسبتی مانند نسبت پدر و فرزند ، مادر و فرزند ، زن و شوهر، دوست و همسایه و یا هر نسبت دیگری که عامل علاقه و محبت قلبی بین آن دو می شده است. همچنین درکتاب سفر روح گزارشات جالبی را از سوژه هایی که به زندگی های گذشته خود وارد شده اند مطرح شده است و در آن از تکامل روحی و وراثت روحی که ممکن است از یک زندگی به زندگی دیگر منتقل شود سخن به میان آمده است.

 

امّا بهر حال من یعنی نویسنده این مطالب به عنوان یک مسلمان اگرچه نمی توانم چنین اعتقادی را تاییدکنم و از نقطه نظر دینی چاره ای جز انکار و مخالفت با این موضوع ندارم، ولی ناچارم که اعتراف کنم که در تجربیّات انجام هیپنوتیزم بر روی اشخاص مختلف به نتایج حیرت انگیزی رسیده ام که بازگو کردنش خالی از لطف نخواهد بود.   

آشنایی اولیه بنده با این موضوع مربوط می شود به کلاس آموزش هیپنوتیزم خصوصی که حدود پنج سال پیش از این یعنی سال 82 با دعوت جناب آقای تیموریان در یکی از شهرستانهای استان آذربایجان شرقی برگزار کرده بودم و قصد داشتم که فن انجام دادن هیپنوتیزم را به ایشان و خانواده محترمشان که با احتساب برادر و برادرزاده ها تقریباً هشت نفر میشدند آموزش بدهم .

جلسه سوم آموزش هیپنوتیزم بود و من بعد از بیان بخش دیگری از تئوریهای آموزشی مشغول هیپنوتیزم کردن یکی از حضار (برادر زاده آقای تیموریان) بودم . سوژه دختر16 ساله ای بود  بنام سمیه که بسادگی در آن جلسه با تلقینات من هیپنوتیزم شده بود . در بخشی از هیپنوتیزم او را به سالهای اولیه زندگیش یعنی5 سالگی بردم و او را با عروسکهای زیبایی که در آن دوران داشت مشغول به بازی کردن نمودم. لهجه کودکانه و بازیهای کودکانه او در آن هنگام، تمام حضار را به وجد آورده بود خصوصاً مادر سمیه که با بازگو کردن وقایع آن زمان توسط دخترش ، موجی از خاطرات آن زمان را بیاد آورده بود و به آرامی گریه میکرد.

در همین زمان آقای تیموریان به من اشاره کرد که اگر امکان دارد چند لحظه سمیه را بحال خود بگذارم و برای شنیدن حرفهایش مرا به اتاق دیگری راهنمایی نمود.

آقای تیموریان خطاب به من گفت جناب قلیزاده اگر امکان دارد از سمیه بخواهید که به 1000 سال قبل برگردد و آنچه را که می بیند برای ما گزارش کند . با تعجب پرسیدم 1000 سال قبل ؟ نه امکان ندارد بتواند چنین چیزی را از او خواست چون او که در 1000 سال قبل وجود نداشته ! ثانیاً اگر هم چنین چیزی را از او بخواهیم و او هم جواب مثبتی بدهد و چیزی بگوید تنها یکسری توهمّاتی خواهد بود که به ذهنش خطور میکند و هیچ ارزشی برای اثبات کردن موضوع تناسخ و زندگیهای گذشته نخواهد داشت .آقای تیموریان گفت: خواهش میکنم آقای قلیزاده شما با این قسمتش کاری نداشته باشید فقط لطف کنید و اینکار را انجام دهید. اولین باری بود که بطور جدّی با این موضوع مصادف میشدم . قبل از این هر چیزی در مورد تناسخ میشنیدم به سادگی انکار میکردم و از آن عبور میکردم امّا اینبار با همه آنها فرق میکرد. با خودم گفتم به درک هرچه میخواهد بگذار بشود . من مرده شورم میت به جهنم برود یا بهشت به من ربطی ندارد.

به طرف سمیه برگشتم و دیدم که او چنان گفتگوی تماشایی را با عروسکهایش راه انداخته که نپرس. به سمیه گفتم حالا پیش عروسکهایت دراز بکش و بخواب ... سمیه همین کار را کرد بعد از چند لحظه به او القا کردم که در سال 300 هجری قرار دارد و میتواند به خوبی همه چیز را ببیند . لحظاتی گذشت مثل اینکه داشت چیزهایی را میدید . پرسیدم : چیزی میبینی؟ گفت بله بخوبی میبینم گفتم میتوانی توضیحی از چیزهایی که میبینی برای من بازگو کنی ؟ گفت بله اینجا یه عده زیادی از اهالی شهر جمع شده اند. گفتم برای چی جمع شده اند؟ گفت مثل اینکه جشن سالیانه گرفته اند . گفتم برو جلوتر و ببین آنها چکار میکنند . گفت مشغول رقص و پایکوبی هستند . پرسیدم چه مدل لباسهایی پوشیده اند ؟ گفت لباسهایشان گشاد و بلند و تا زانو هایشان است . همچنین یک حلقه زیبا مانند کلاه نیز روی سرشان قرار دارد . پرسیدم لباس خودت چگونه است ؟ سرش را به طرف بدنش خم کرد و گفت من هم مانند آنها لباس پوشیده ام . پرسیدم راستی اسمت چیه؟ گفت اسمم ژئوس است . پرسیدم این اسم مال پسرهاست یا دخترها ؟ گفت معلومه که برای پسرهاست . گفتم مگر تو پسری گفت : پس بله که پسرم . پرسیدم چند سالته؟ گفت 34 سال گفتم این شهری که در آن هستی چه نام دارد ؟ یک اسم عجیبی را گفت که شبیه اسمهای یونانی بود . همین موقع آقای تیموریان که با دقت زیادی ماجرا را دنبال میکرد نزدیک شد و گفت حالا از او بخواه که به یک زمان دیگر وارد شود . گفتم ژئوس همانجا نزدیک یک دیوار دراز بکش و بخواب او هم چنین وانمود کرد که همین کار را میکند. بعد از چند لحظه به او القا کردم که در 500 سال قبل از میلاد مسیح قرار گرفته است و می تواند براحتی اطرافش را ببیند. سمیه تکان کوچکی به صورتش داد و سپس مثل اینکه می تواند چیزهایی را ببیند شروع به صحبت کردن نمود. اینجا کنار باغی نزدیک قبیله هستم . پرسیدم کدام قبیله ؟ گفت قبیله خودمان . پرسیدم اسم قبیله تان چیست ؟ گفت مانایا گفتم اسم شما چیه؟ گفت : اوماگ گفتم این اسم مردان است یا زنان ؟ گفت اسم مردان گفتم چند ساله هستید؟ گفت 47 سال گفتم : از چیزی ناراحتی ؟ گفت بله از رنگ پوستم متنفرم گفتم مگر رنگ پوستت چه اشکالی دارد ؟ گفت کاملاً سیاه است و وحشتناک و به همین خاطر زنم همیشه سرزنشم میکند . گفتم مگر دست خودت است که چنین رنگی داری ؟ گفت اتفاقاً بخاطر همین ناراحتم که چرا این را نمیفهمد. گفتم خسته ای گفت خیلی. گفتم پس همین جا کنار درخت دراز بکش و بخواب. سمیه خوابید و پس از چند لحظه با تلقینات پایانی او را از حال هیپنوتیزم خارج کردم. اولین کاری که کرد این بود که با تعجب به اطراف نگاه میکرد و ناگهان بی مقدمه شروع به گریه کردن نمود . مادر سمیه به سراغش رفت و از او دلجویی کرد و علت گریه کردنش را پرسید. سمیه بدون آنکه گریه اش را قطع کند گفت نمیدانم ، فقط باید گریه کنم . به مادر سمیه اشاره کردم که کاری با او نداشته باشید و اجازه دهید گریه کند. پس از چند دقیقه گریه های سمیه قطع شد و بلند شد و رفت و از یخچال برای خودش یک لیوان آب برداشت و خورد. وقتی برگشت آماده پاسخگویی به انبوه سوالاتی شد که تقریباً هریک از اعضای جلسه میخواست از او بپرسد. سمیه گفت همه چیزهایی که می گفتم را به وضوح میدیدم و هیچ چیز خلاف آنچه دیده بودم بر زبانم جاری نشد. وقتی در مورد ژئوس و یا اوماگ از او پرسیدم مثل آنکه خود آنها بوده است به راحتی پاسخ میگفت و هرچه میگفت قبل از دیگران خودش تعجب میکرد که آخر چگونه امکان داشت بجای آنها حرف زده باشد. جلسه تقریباً به آخر رسیده بود و بیشتر هر کس دیگری ذهن من پر شده بود از انبوه سوالاتی که آیا چه اتفاقی افتاده بود ؟ آیا توهم بود آیا خیالبافی بود و یا آنکه... چگونه ممکن بود و در کجای ذهن یک دختر 16 ساله می توانست یک مرد 34 ساله و یا یک مرد سیاه پوست 47 رساله نهفته باشد. آیا او به زندگی گذشته برگشته بود و یا اینکه ... نمیدانم، من فقط ناظر این قضیه و از هر کس دیگری نزدیک تر به این موضوع بودم . فعلاً نمیخواهم هیچ داوری در این مورد داشته باشم و هنوز وقت آن نرسیده که آخر این جمله نامفهوم را نقطه بگذارم.

 شفا

در جهان ، امور و وقايع عادي و غيرعادي، طبيعي و غيرطبيعي، متعارف و عجيب و غريب همه باهم وجود دارد.يكي از اين امور عجیب و غریبی که در برخی مناطق مختلف این کره خاکی باعث حیرت و تعجب افراد شده است و در برخی مواقع دل و جان آنها را هدف گرفته و موجب ایجاد عقیده و باورهای مختلفی می گردد جریان شفاء یافتن بعضی از افرادی است که به انحاء مختلف از بیماری و مرض رنج می برند و بعد از تحمل درد و رنج طولانی به یکباره و طی یک جریان غیر عادی و خارق العاده از آن گرفتاری خلاص شده و به اصطلاح شفاء پیدا می کنند.  


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط قلی زاده |



09126520877
تفن تماس و ارتباط با نویسنده


هیپنوتیزم و موضوع زندگیهای گذشته(تناسخ)

فروشگاه اینترنتی وبلاگ
شرایط و کیفیت کلاس آموزش هیپنوتیزم
مطب انرژی درمانی
تماس با ارواح
جن
انرژی درمانی
لکنت زبان
در نگاه تو
انرژی درمانی دکتر علی اکبری
ضمیر ناخودآگاه
برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه
آموزش خود هیپنوتیزم
عاشق فراری
نیروی درون
مباحث متافیزیک
هیپنوتیزم عملی
علوم قریبه
آموزشهای ناصر سرهنگی
ترمینال هیپنوتیزم
کانون عرفان
عمل سزارین با هیپنوتیزم
انجمن هیپنوتیزم ایران
جادوگری و هیپنوتیزم
هیپنوتیزم
مشاوره
کاریابی
تماس با ارواح
جادوی هیپنوتیزم
میهن باکس
سرنوشت مرا کی نوشت؟
پارس گویا">پارس گویا
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme