|
بنام خدا
بجای مقدمه
چه کسی می تواند حدس بزند که فقط یک شوخی ساده و کوچک، باعث شد تا من بخش قابل ملاحظه ای از وقت و سرمایه عمرم را به این موضوع یعنی هیپنوتیزم اختصاص بدهم و بعد از سالها تحقیق و مطالعه و کسب مهارتهای تئوری و عملی در انجام و آموزش هیپنوتیزم و نوشتن دو کتاب با عناوین 1- هیپنوتیزم یا واقعیت مجازی و 2- فضای سوم یا محیط هیپنوتیزم و ساخت و راه اندازی یک سایت اینترنتی با آدرسwww.hipnotizm.ir که به موضوع آموزش هیپنوتیزم اختصاص یافته است ، هنوز هم مثل روز اول با علاقه و میل شدید ، بدون احساس ذرّه ای خستگی و ملال به جستجوی افق های تازه این فضای زیبا و شگفت انگیز باشم .
***
داستان آن شوخی ساده و کوچک
از اینجا شروع شد که :
برای انجام ماموریتی سی روزه عازم یکی از پادگانهای مستقر در حومه شهر زابل شده بودم و بعد از مدتی کوتاه با سربازان و فرماندهان آن پادگان آشنا و رفیق شدم . یکی از روزها در پاسخ به حرف یکی از سربازها که در قالب شوخی متلکی را نثار من کرده بود،گفتم: فلانی یادت باشه دفعه بعد اگه در حضور دیگران به من متلک بگی، مجبور میشم هیپنوتیزمت کنم و کاری کنم که مثل یه سوسک وسط اتاق دست و پا بزنی و همه بهت بخندند.
و خدا میداند که من تا آن لحظه حتی یک نفر را هم هیپنوتیزم نکرده بودم و قصدم فقط ترساندن و گفتن جمله ای در پاسخ او بود همین و بس . پرسید : واقعاً راست میگید؟ شما اینکار را بلدید ؟ من هم گفتم: بله که بلدم، سالهاست که این کار را بلدم و هرجایی هم که لازم باشه انجام میدم .
هیچ کس غیر از خودم نمی دانست این حرف تا چه اندازه دروغ و خالی از حقیقت بود . اگرچه چند سال قبل از آن مطالعاتی در مورد هیپنوتیزم داشتم و مثلاً کارهایی هم کرده بودم ولی هیچوقت موفق نبودم و حس میکردم فقط و فقط ، وقت خودم و دیگرانی را که شامل برادرها و پسرهای همسایه ها و یکی دو نفر از اقوام بودند را تلف کرده ام و بقول معروف هم خودم و هم آنها را سرکار گذاشته بودم .
فردای آنروز سرباز مذکور که اسمش علی بود به سراغم آمد و گفت: آقای قلیزاده هر وقت فرصت کردی یه زحمتی بکش و ما رو هیپنوتیزم کن تا ببینیم چی میشه ؟ نمیدونی چقدر دوست دارم هیپنوتیزم بشم .
گفتم: دیر اومدی داداش، تموم شد ، متاسفم نمیشه، دیگه نمیتونم . گفت تورو خدا آقای قلیزاده نمیدونی چقدر دوست دارم توسط کسی که اینکارو بلده هیپنوتیزم بشم . گفتم متاسفم شوخی کردم من چنین کاری رو بلد نیستم دروغ گفتم بابا .گفت نه من مطمئنم که شما بلدی نمیخواهی به ما چیزی از اونو نشون بدی گفتم: هر طور میل شماست، تفسیر کن. من این کار رو انجام نمیدم .
علی آن روز رفت ولی فردا باز بسراغم آمد و باز همان حرفهای دیروز را تکرار کرد و اینبار در نهایت برای اینکه به او ثابت کنم که چیزی در این مورد بلد نیستم گفتم: باشه عیبی نداره برو روی تخت دراز بکش تا من کارم رو شروع کنم .
روش انجام هیپنوتیزم را که در کتابهای آموزشی هیپنوتیزم خوانده بودم و بارها و بارها روی دیگران انجام داده بودم و هر بار بدتر از قبل شکست خورده بودم ،روی او انجام دادم تا فقط به او ثابت کنم که چیزی بلد نیستم و آنچه بلدم بدرد هیپنوتیزم کردن نمیخورد ، به امید اینکه دیگر دست از سرم بردارد.با این توصیف اینگونه شروع کردم.
خوب حالا چشمهاتو ببند و سعی کن دیگه هیچ حرکتی انجام ندی فقط با هر عددی که من میشمارم نفس عمیق بکش و سعی کن ذهنت را از افکار مختلف خالی کنی . 1، نفس عمیق و طولانی... سعی کن به چیزی فکر نکنی 2، نفس عمیق و طولانی... خیلی آروم و راحت... اصلاً نگران نباش 3، .......... و 10، نفس عمیق بکش و بدنت را تا جایی که میتونی شل و رها کن و بعد ازین سعی کن به چیزهایی که من میگم فکر کنی . به پاهات فکر کن و تا جایی که میتونی عضلات و ماهیچه های اونها را شل و رها کن تا جایی که کم کم حس کنی دارن سنگین و سنگینتر میشن و بعد از چند لحظه احساس میکنی به تدریج دارن گرم میشن ... خیلی خوب حالا به دست چپت فکر کن دست چپت کم کم سنگین میشه و به تدریج گرم و شل و رها ...حالا عضلات کمر و سینه و شکمت هم مثل اعضای دیگت شل و رها میشن و به تدریج سنگین و سنگین تر . حالا به سراغ دست راستت میریم . خوب به قسمت فکر کن دست راستت بر خلاف بقیه اعضای بدنت داره سبک و سبک تر میشه مثل اینکه یه هوای ضعیف به تدریج وارد سلولهای دست راستت میشه و اونو پر از باد میکنه و اینطوری کم کم داره سبک و سبک تر میشه حالا تصور کن مثل اینکه یه بادکنک بزرگ گازی با نخ نامرئی به دست راستت وصل شده و باعث میشه که دست راستت به طرف بالا کشیده بشه . بطرف بالا کشیده میشه بدون اینکه تو بخواهی و کاملاً بی اختیار دست راستت داره بطرف بالا کشیده میشه . دست راستت اینقدر سبک شده که مثل پر کاه هیچ وزنی نداره و به راحتی بوسیله اون بادکنک به طرف بالا داره کشید میشه.
داشتم همینطور ادامه میدادم که متوجه شدم دست راست او به تدریج بطرف بالا حرکت میکند و مثل هر کس دیگه ای توی اون لحظه فکر کردم دارد نمایش بازی می کند به همین خاطر بدون آنکه به روی خودم بیاورم ادامه دادم و و تلقیناتی شبیه به تلقینات سایر اعضای بدنش را در مورد سر و گردن به او دادم و بعد از آن مرحله دوم این روش را ادامه دادم .
از او خواستم خودش را داخل یک آسانسوری تصور کند که کاملاً تاریک است و لحظه به لحظه به طرف پایین در حال حرکت است و باعث میشود که او به تدریج در یک محیط تاریک فرو برود.
با هر عددی که من میشمارم حس میکنی بیشتر و بیشتر توی این تاریکی فرو میری و هیچ چیزی رو جز خودت توی این تاریکی نمی بینی . پایین و پایین تر ... و شرو ع کردم بشمارش اعداد از یک تا ده و باز ادامه دادم .
حالا کم کم میتونی صحنه یک منظره زیبا و قشنگ که شامل یک جنگل زیبا و سرسبز میشه و داره جلوی چشمهات تشکیل میشه رو ببینی . یه جنگل با یه رودخونه بسیار پر آب و زیبا و تو کنار این رودخونه ایستادی و داری به آب تمیز و شفاف اون نگاه میکنی و براحتی میتونی ماهی ها و خرچنگهایی که لای سنگهای رودخونه دارن تکون میخورن رو ببینی. به شاخه های سر بفلک کشیده درختهای جنگل نگاه کن که با نسیم جنگل تکون میخورن و آدم فکر میکنه دارن میرقصن . خووب که به درختها نگاه کنی پرنده های زیبایی رو میبینی که از این شاخه به اون شاخه میپرن و باهم بازی میکنن . خیلی خوب حالا به کمی دورتر نگاه کن آنجایی که یک دود سفید و باریک از لای درختها داره بالا میره و اینقدر بالا میره که به ابرها میرسه . میخوام جلوتر بری و به همون جایی برسی که اون دود از اونجا بلند میشه .
کم کم متوجه شدم لبهایش حرکت میکند و چیزی میگوید . جلوتر رفتم و گفتم : بلندتر بگو گفت: اونجایی که دود بلند شده خیلی از اینجا دور است گفتم : عیبی نداره برو جلو خیلی زود به اونجا میرسی گفت :باشه ... آهان رسیدم اینجا چند نفر آتیش درست کرده اند و دود هم بخاطر برگای خشک شده درختهاست که روی اون ریختن گفتم : با سطل آبی که همون جاگذاشته شده آتیش رو خاموش کن چون خیلی خطرناکه و ممکنه جنگل آتیش بگیره گفت : الان خاموشش میکنم.
همینطور داشتم به او نگاه میکردم که دیدم دستهایش را بلند کرده و مثل اینکه سطل آبی را بلند کرده باشد و بخواهد آبش را خالی کند آنها حرکت داد .
من هنوز فکر میکردم او دارد نمایش بازی میکند و هیچگونه احتمالی در مورد هیپنوتیزم شدنش نمیدادم و به همین خاطر ادامه دادم .
دود آتیش باعث شده که چشمات بشدت حالت سوزش پیدا کنن و او در حالی دستهایش را بالا می آورد تا چشمهایش را بمالد گفت: آره چشمام میسوزه دود توی چشمام رفته و من گفتم سوزش چشمهات بیشتر و بیشتر میشه و او در حالی که آه میکشید گفت : عجب غلطی کردم کاش یه کم دورتر وامیستادم .
با پشت دستهایش چشمهایش را می مالید . به او نزدیکتر شدم و با کمال ناباوری دیدم که اشکهایش از گوشه چشمهایش سرازیر شده گفتم الان یه کاری میکنم که سوزش چشمهایت تمام شود و ادامه دادم .
همینجا کنار درخت روی زمین دراز بکش و چشمهایت را ببند همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه خودتو مقابل در خونتون میبینی . در رو باز کن و وارد خونه شو. توی خونه همه اعضای خانواده جمع شدن سر سفره و انگار منتظرن که شما هم بیایی . گفت : آره مثل اینکه همه منتظر من بودند.
گفتم برو سر سفره و غذاتو بخور راستی غذا چی هست؟ گفت : طبق معمول جمعه ها ماکارونی گفتم پس مشغول شو . و او دقیقاً مثل اینکه قاشق و چنگال دستش گرفته باشد شروع به حرکت دادن آنها کرد و دقیقاً مثل اینکه غذایی میخورد عضلات صورت و دهانش را حرکت میداد .
بعد از آنکه در حال غذایش را خورد به او گفتم نگاه کن روی دیوار یه تابلوی جدید وجود دارد که به تازه گی مادرت آن را خریده و روی دیوار روبروی تو نصب کرده است . خوب که دقت کنی متوجه میشوی که عکس حرم امام حسین (علیه السلام ) است و فکر میکنم که آروزت اینه که از نزدیک بتونی اون حرم مقدس رو زیارت کنی . گفت : آره درسته بخدا اینقدر دوست دارم که یه روز زیارتش نصیبم بشه گفتم میخواهی همین حالا بری زیارت گفت آره مگه امکانش هست گفتم آره که امکان داره فقط کافیه چند لحظه چشمهایت را ببندی.
همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه مقابل چشمهات آستان مطهر حرم امام حسین علیه السلام را میبینی .
چند لحظه بعد دیدم که لبخند شوق روی لباش نقش گرفت و انگار که با تمام وجودش توی حرم قرار گرفته باشه به اطرافش نگاه میکرد .
گفتم : حالا میتونی بری جلوتر تا جایی که دقیقا مقابل ضریح مقدس قرار بگیری . کمی نزدیک تر و حالا دقیقا کنار ضریح می ایستی .
بعد از چند لحظه دیدم که دستهایش را تا مقابل صورتش بلند کرد و بگونه ای که چیزی را گرفته باشد به آرامی شروع کرد به گفتن السلام علیک یا ابا عبدالله یا امام حسین و بعد از در حالی که اشکهایش جاری شده بود و بدنش می لرزید به گریه افتاد . کاملاً طبیعی و عادی . چند لحظه سکوت کردم و او به آرامی چیزهایی را زمزمه میکرد که خیلی متوجه آنها نمیشدم .
گفتم سرت رو بزار روی ضریح و چشمهات رو ببند . همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه احساس میکنی که داری از یه تاریکی به طرف بالا پرواز میکنی .بعد از چند نفس عمیق که بکشی همه چیز رو فراموش میکنی و هیچ چیزی رو به یاد نمی آوری . نفس عمیق بکش و خودت را ببین که داری مثل یک پر کاه به طرف بالا پرواز میکنی توی یک محیط کاملاً تاریک که هیچ چیزی دیده نمیشه . یک دقیقه بعد همه چیز تموم میشه و تو بدون که کوچک ترین چیزی رو به یاد بیاری چشمهاتو باز میکنی . یه دقیقه از همین حالا شروع شد.
یه دقیقه کامل سکوت کردم و در حالی سر جای اولم نشسته بودم منتظر شدم تا ببینم چه میشود.
یک دقیقه تمام شد و او به آرامی چشمهایش را باز کرد . به سقف اتاق نگاه میکرد گویا از چیزی تعجب کرده باشد کم کم به اطراف نگاه کرد و چشمش به من افتاد . نگاه عجیبی داشت . از حیرت و تعجب انگار داشت شاخ در می آورد . پرسیدم : چی شده ؟ با تعجب گفت هیچی. گفتم پس چرا اینطوری نگاه میکنی ؟ گفت آخه نمیدونم اینجا کجاست و من اینجا چکار میکنم؟ گفتم واقعاً نمیدونی اینجا کجاست ؟ گفت: نه بخدا گفتم : منو میشناسی با همان نگاه متعجب گفت نه ولی فقط میدونم با شما آشنایی دارم پرسیدم : میدونی اسمت چیه گفت : اسمم .. نه .. ولی مگه ممکنه ندونم اسمم چیه ؟ با تعجب بیشتر به اطراف نگاه میکرد و میگفت آخه یعنی چرا اینجوری شد؟
حقیقت این بود که بیشتر از او خودم من متعجب بودم که واقعاً چه اتفاقی افتاده بود . آیا او دارد نمایش بازی می کند و میخواهد مرا فریب داده و سر کار بگذارد و یا واقعاً راست میگوید و حافظه اش را از دست داده . داشتم سکته میکردم . نکند بلایی سر بچه مردم آورده بودم و همینطور با ناباوری سوالات دیگری را از او پرسیدم در همین حال یکی از دوستان او وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوال پرسی به گفت پاشو بریم ساعت نزدیک 11 شده و قرار بود مرخصی گرفته و باهم به داخل شهر برویم .
اصلاً نمیشد باور کرد . در جواب او گفت : ببخشید شما کی باشید ؟ من اصلاً شما رو نمیشناسم . کجا باید بریم ؟ داخل کدوم شهر؟ رفیق بیچاره گفت بابا بی خیال کم فیلم بازی کن پاشو بریم شاید ایشون (آقای قلیزاده) کار داشته باشه . علی پاسخ داد ولی من نمیدونم شما کی هستید. در نهایت دوست صمیمی علی آقا با ناراحتی و دلخوری اتاق را ترک کرد و گفت باشه یکی طلبت خدانگهدار.
او رفت و من ماندم با علی که دیگر مطمئن شده بودم حتماً اتفاقی برایش افتاده . یک دفعه با خودم گفتم شاید واقعاً هیپنوتیزم شده و طبق اصول شرطی شدن در هیپنوتیزم بواسطه تلقین آخری که به او کرده بودم همه چیز را فراموش کرده است و فیلمی در کار نیست . به ذهنم رسید که در یکی از کتابهای آموزش هیپنوتیزم خوانده بودم که اگر کسی در حال هیپنوتیزم شرطی شده باشد و بخواهیم آن شرط را از بین ببریم باید در همان حال او را با یک قضیه دیگر شرطی کرده بگونه ای که شرط جدید اثر شرط قبلی را خنثی نماید به همین جهت به او گفتم :
ببین دوست داری برگردی به حالت عادی خودت ؟ گفت معلومه که دوست دارم . گفتم پس خوب به حرفام گوش کن الان با هم دیگه میریم بیرون اتاق کنار نهر آبی که در گوشه محوطه جریان داره. به اونجا که رسیدیم تو کنار نهر می نشینی و یک مشت آب به صورتت می زنی وقتی آب به صورتت بخوره بلافاصله همه چیز تموم میشه ، به حالت عادی و قبلی خودت برمیگردی و همه چیز رو به یاد میاری .گفت باشه بریم.
از اتاق خارج شدیم و بعد از عبور از کنار آسایشگاه سربازان به نهر آب کنار محوطه رسیدیم با دیدن آب علی کنار نهر نشست و یک مشت از آن را به صورتش زد . از جایش بلند شد و مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد با حالتی متعجب گفت : وای چه جالب بود . گفتم چی جالب بود ؟ گفت همین کاری که با من کردی . هیپوفیز دیگه
گفتم یعنی الان تموم شد گفت آره دیگه تموم شد . گفتم یعنی الان میدونی اینجا کجاست؟ گفت معلومه که می دونم اینجا پادگانه کنار شهر زابل . گفتم میدونی اسمت چیه ؟ گفت یعنی چه معلومه که میدونم اسمم علیه و فامیلمم جعفر زاده است. گفتم منو چی؟ میشناسی؟ گفت بی خیال آقای قلیزاده من حالم کاملاً خوبه و هیچ مشکلی هم در کار نیست.
در آن لحظات هیچ چیزی نمی توانست مرا به اندازه برگشتن او به حال عادی خوشحال کند. داشتم بال در می آوردم . گفت : خیلی جالب بود مخصوصاً رفتن به کربلا و زیارت قبر امام حسین علیه السلام . من کامل اونجا بودم و داشتم زیارت میکردم اصلاً خواب و خیال نبود کاملاً واقعی بود. توی خونه و توی جنگل هم خیلی خوش گذشت . باورکردنی نیست همه اینها را با تمام وجود دیدم و انگار همون جا بودم . میشه یه بار دیگه توی فرصت دیگه منو هیپوفیز کنی ؟ گفتم علی جون من داشتم سکته میکردم وقتی توی اتاق بودی و چشماتو باز کردی همه چیز رو فراموش کرده بودی یادته؟
گفت : آره یادمه همه چیز رو فراموش کرده بودم ولی بخاطر حرفی بود که به من زده بودی . خودت گفتی همه چیز رو فراموش میکنی و من هرچی سعی میکردم نمی تونستم به یاد بیارم و عامل و علتش همون حرفی بود که به من زدی .
خبر هیپنوتیزم شدن علی جعفر زاده در پادگان بسرعت بین سربازان پیچید و عده قابل ملاحظه ای از آنان برای تجربه کردن این حالت به سراغ من آمدند و اصرار میکردند تا این کار را روی آنها نیز انجام دهم . حدود 16 نفر دیگر طی روزهایی که من آنجا بودم توسط من هیپنوتیزم شدند و باعث شد تجربه من در انجام دادن هیپنوتیزم کم کم رو به ازدیاد بگزارد.
این قضیه در تابستان سال 1379 اتفاق افتاد یعنی حدود 8 سال بعد از اولین شروع مطالعات من در مورد هیپنوتیزم و من تازه فهمیده بودم اشکال اصلی کار چی بوده است.
نخست اینکه تجربه نشان داده است 30 تا 40 درصد آدمها بخاطر داشتن ویژگیهای خاصی که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد اصلاً هیپنوتیزم نمی شوند و نباید اشکال کار را در خودمان یا روشی که برای هیپنوتیزم شدن آنها بکار می بریم، جستجو کنیم.
و دیگر اینکه طبق نظر هاری آرونز هیپنوتیزور معروف آمریکایی و نویسنده کتاب هیپنوتیزم سریع ، شخصیت عامل هیپنوتیزم و جایگاه او در نظر سوژه بسیار مهم است . سوژه قبل از هر چیز دیگر باید باور کند و یا متقاعد شود که عامل هیپنوتیزم قدرت انجام دادن این کار داراست . سوژه های اولیّه من که از برادرها و پسرهای همسایه و بچه های فامیل تشکیل میشدند می دانستند که من میخواهم این کار را روی آنها آزمایش کنم و مطمئن بودند که من این کار را پیش هیچ کسی یاد نگرفته ام و در نهایت هیچ باوری به داشتن چنین قدرتی در من نبودند و به همین جهت از همان ابتدا به نوعی غیر مستقیم و ناخودآگاهانه از هیپنوتیزم شدن خود ممانعت می نمودند .
به هرترتیب تجربه اول من در زمینه هیپنوتیزم با خیر و خوشی متولد شد و بعدها موقعیت شغلی من زمینه رشد این تجربیات را بیش از پیش مساعد نمود بگونه ای که در مدت چند سال بیش از هزاران نفر توسط من هیپنوتیزم شدند و هیپنوتیزم شدن هر کدامشان افق جدیدی از این فن را پیش چشمم گشود.
برخی از اساتید و دانشجویان خوابگاهی دانشگاه های تکنولوژی سیرجان ، علوم پزشکی اردبیل ، علوم پزشکی رشت, دانشگاه علوم پایه خرّم آباد و علم و صنعت شیراز در طی سالهای 82- 86 با شرکت صمیمانه در جلسات انجام هیپنوتیزم که بطور غیر رسمی در خوابگاه های آنها تشکیل می شد ، بهترین موقعیت را برای رشد تجربیات من در این زمینه فراهم نمودند که همیشه مدیون آنها هستم و هیچگاه مهر و محبتشان را فراموش نخواهم کرد.
***
از کجا شروع کنیم؟
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
ادامه این مباحث را در بخش ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب |